|
سمفونی صبر دلنوشته هایم
| ||
|
با امروز دقیقاً می شود ۴۰ سال که از خدا عمر گرفته ام... چهل ســــــــال!... اما هنوز هم نفهمیده ام آدمها چطور برای خودشان کسی می شوند؟...کی برای خودشان کسی می شوند؟... و آیا این مدت کافی است برای کسی شدن؟... اصلاً چرا آدمها باید کسی بشوند؟!!!... چرا فقط باید برای خودشان کسی بشوند؟... نمی شود برای دیگران هم کسی باشند؟... خلاصه... هنوز هم که هنوز است نمی دانم آیا روزی روزگاری می رسد که من هم برای خودم کسی باشم؟!...و اینکه اصلاًخوب است برای خودم کسی باشم یا همینطورکه هست خوب است؟... با امروز دقیقاً می شود ۴۰ سال که از خدا عمر گرفته ام... جان شما...
اگه کسی عاشقت شد؛ تو هیچ مسئولیتی در قبالش نداری؛مگر اینکه تو هم عاشقش بشی؛ اما اگه یکی بهت اطمینان کرد؛تو در مقابلش مسئولی؛ حتی اگه بهش اطمینان نداشته باشی ...! .....................................................................................................
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 22:58 ] [ سمفونی صبر ]
"چه اندوه بار است؛ بزرگ می شویم که بمیریم..." پ١:راستش بیشتر از آنکه فکرش را بکنی غافلگیرم کرد آن چند تا حرف مقطع که سرهم کردنش می شد تولدت مبارک!... ممنون... خیلی... پ2:درباره خط اول این شعر چندان با شاعر موافق نیستم... من اگر بودم شاید می نوشتم: چه بهتر... پ3:همین پری روزها از آینه پرسیدم اگر می شد برگردی تا کجای این زندگی را بر می گشتی؟ گفت هیچ کجا!... گفتم اصرار کنم چه؟کمی خیره نگاهم کرد -فکر می کرد- بعد با اکراه گفت شاید! تا سال اول کارشناسی دانشگاه... گفتم بیشتر اصرار کنم چه؟ گفت بمیرم هم یک قدم عقب تر نمی روم!... پ۴:بابا هنوز تا تولدم مونده ها ...ولی خوب....... [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 22:26 ] [ سمفونی صبر ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||