آدمها... آدمها... آدمها... همین آدمهای دور و برمان... همین ها که هر روز

 از کنارمان می گذرند و از کنارشان می گذریم... همین آدمهای خشک و

 رسمی و جدی... همین ها که بعضی هاشان را گاهی با صد من عسل

 هم نمی شود خورد... همین ها... چه می دانید؟... چه می دانید چه رازها

که توی دلهاشان پنهان نکرده اند؟... همین ها که دل به دلشان بدهید

و اعتمادشان را که جلب کنید حیرانتان می کنند...

حیرانم... از آدمی که برایم از دلش گفت... از عشقش... از مرگ عشقش...

و تمام مدت حیرانیم را ندید که حسرت توی چشمهایش امان نمی داد...

حالا نمی دانم با زنی که تا دیروز آن همه خشک و رسمی و خشن و دور از

عشق می دیدمش چه کنم؟... نمی دانم کجای خاطراتم رهایش کنم

 که جا باز شود برای این زن جدید... برای این آدم جدید که می دانم

دلش چه کشیده... چه ها کشیده... و چرا کشیده...

می دانم... می دانم... آدمها دانستنشان سخت است به خدا... می دانم...

گاهی یک اتفاق مسیر زندگی آدم را می شکند!...

تصور کن یک خط راست که ناگهان بشکند... به همین ناگهانی و نازیبایی...

و چه بد است که زور آدم به خیلی اتفاق ها نمی رسد...