تیری که همیشه در سینه ی ماست
به هیچ صراطی مستقیم نیست
دلی که،
بیتاب ِنوازش ِ سر انگشتان ِ تو باشد!

بغلت کرده بودم. نفست بند آمده بود. چشم هایت می سوخت. بوی دود می دادی.
صورتت شده بود اشک. فریادت میان سرفه هایت گم شده بود: « کشتند. دارن می کشنشون.»
دویدیم توی کوچه ی بن بست. خیلی بودیم. سیاه پوش ها با دشنه و چماق دنبال مان.
زن در خانه اش را گشود به روی مان...
می توانم تا آخرش را بنویسم، اما فایده اش چیست وقتی فقط شرمندگی مانده برای مان؟
بعد از آن همه در به دری حالا آدم کش های سیاه پوش آن روز شده اند هنرمند
و مردم برای شان صف می کشند.
هی رفیق! همه چیز را فراموش کن. یک دیازپام بخور و بعدازخرداد بیدارشو!
روحشان شاد ، راهشان پایدار... و باز هم سکوت حرف آخر را زد...
افسوس...!! هرچه سعی كردم مردم بفهمند، فقط خندیدند...
شهرم خلوت است و کلاسهای من شلوغ![]()
فکر کنم وقت فروش ماشینم شده![]()
به نام آنکه همه دوستش داریم ...