به خاطر بسپارامید خود زندگی است
گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب
او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این
روزگار پر نکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما
نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .
یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام .
مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم
و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم
و لحظه رفتنم را انتظار می کشم. می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب
از لب جوی بر داشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد و در کنار اسب
می نشست و راز دل می گفت .
چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .
صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخاست .
پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش
نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .
اندیشمند بزرگی می گوید: دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست.
می گویند : ازآن پس پیرمردو اسب هرروزکام رهگذران تشنه راسیراب می کردند
و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند.
![]()
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدنه! آروم..بی صدا... همیشگی.

یک ساعت و نیم توی ترافیک ماندم تارسیدم خانه خداراشکر کتاب همرام بود!
امروزتو بانک شکرخدارییس که بابای شاگردم بودومسئول ارز هم مادر شاگردم![]()
امروزدور جدیدکلاسهام شروع شدوای چقدرخرفت هستند![]()
به نام آنکه همه دوستش داریم ...