امید خود زندگی است !سبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده... اسب سفید چشم درشت

گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب

او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این

روزگار پر نکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما

نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .

یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام .

مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم

 و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم

و لحظه رفتنم را انتظار می کشم. می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب

از لب جوی بر داشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد و در کنار اسب

می نشست و راز دل می گفت .

چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .

صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخاست .

پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش

نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .

اندیشمند بزرگی می گوید: دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست.

می گویند : ازآن پس پیرمردو اسب هرروزکام رهگذران تشنه راسیراب می کردند

و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند.

همراهی خدا با انسان مثه نفس کشیدنه!

  همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدنه! آروم..بی صدا... همیشگی.

یک ساعت و نیم توی ترافیک ماندم تارسیدم خانه خداراشکر کتاب همرام بود!

امروزتو بانک شکرخدارییس که بابای شاگردم بودومسئول ارز هم مادر شاگردم

امروزدور جدیدکلاسهام شروع شدوای چقدرخرفت هستند