واضح است... گفتن ندارد دیگر... اینطور که شما وسط این روزهای گرم زمستانی

 دکمه های پالتویتان را می بندید،یقه اش را می دهید بالا... شال را دو دور می پیچید

دور گردنتان... دستهای دستکش پوشتان را می آورید جلو صورت که "ها" کنید گرم شود...

همه ی اینها یعنی دلتان لک زده برای یک زمستان پر برف... مثل زمستانهای بچگی

که شب می خوابیدید و صبح بی که هواشناسی وعده داده باشد زمین

یک دست سفید پوش ِ برف بود!... واضح است... گفتن ندارد دیگر...

اما... بگویید بلکه من هم یاد بگیرم... شما چطور،واقعا چطور می توانید

 خودتان را اینطور ساده گول بزنید؟!...

پ1:زمستانی که برف ندارد،گنجشک های گرسنه اش کجا می روند؟!...

 پشت کدام پنجره می شود برایشان دانه پاشید؟!

پ2:چند روزی قدر زندگی را می دانم احتمالاً... امروز 3-4 متری مرگ متوقف شدم...

توی ماشین بودم...   کامیون با سرعت سراشیبی را پایین می آمد...

کاری نمی شد کرد... چشمانم را بستم که بشنوم صدای آهن و استخوان را با هم...

که به خیر گذشت!

 چقدر این روزها مردم بی عاطفه و بدجنس شدن...

راستی میشه یکی بگه توی این مملکت کجا میشه تفریح سالم داشت؟

دلم هوای امام رضا را کرده

زبان ترم بعد چقدر سخت تر است...باید انالله...خودم را بخوانم

یلدای همه تان مبارک فال حافظی هم به یاد من بگیرید نیت میکنم زحمتش را بکشید