سالها گذشت.........

سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
........................................................................................
بخواهی جواب پس بدی![]()
ازدیشب که سمت چپ قفسه ی سینه ام درد گرفته هنوز احساس خوبی نکردم![]()
ظهرشهادتینم را هم خواندم و خوابیدم...خوب عمراست که میداند که این بار که خوابید
بیدارمیشه یا نه![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 21:32 توسط سمفونی صبر
|
به نام آنکه همه دوستش داریم ...