فوتبال در بهشت...!!!

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند. هنگامى که ب
همن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.
یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم
فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بده که در آن جا
هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»
بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود
حتماً بهت خبر می دهم.»
چند روز بعد بهمن از دنیا رفت. یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید.
یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد:
خسرو، خسرو...خسرو گفت: کیه؟منم، بهمن.تو بهمن نیستى، بهمن مرده!
باور کن من خود بهمنم...تو الان کجایی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است.
و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند.
حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره
جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست.
و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم
و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند.خسرو گفت: عالیه!
حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه ؟
بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته !![]()
..........................................................................................................................
ﭘﻮﻝ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺪ ﻣﺎﺳﺖ؛
ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ؛
ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ...

شکرخدا امروز خیلی کارها کردیم که همگی با موفقیت تمام شدند ![]()
بلیطم برای رفتن طوری شد که یک روز از رمضان گذشته برمیگردم دلم از همین الان گرفته![]()
بچه ها یک جورمشکوکی با هم جلسه میگیرندفکر کنم دارندنقشه ی روز معلم را میکشند![]()
به نام آنکه همه دوستش داریم ...