باخودم میگویم
۱_ سالهاست که با خودم تکرار می کنم "آدمها را همان طور که هستند بپذیر و دوست داشته باش ،
نه آنطور که تو می خواهی باشند "
به این جمله خیلی فکر می کنم ...
خودم هم دقیق نمی دانم یعنی چه؟
یعنی این که وقتی من دلم می خواهد آدمها صادق و عاقل باشند ، اگر نبودند
باز هم باید دوستشان داشت ؟!
یا این که از اول از هیچ کس ، هیچ بتی در ذهنم نسازم که اگر با نزدیک شدن این بت شکست ،
مرا هم با خودش بشکند ...!!
۲_ و من مانده ام آنها که خدا ندارند ، دنیا را چگونه تحمل می کنند؟!!
دل خوشی شان چیست؟!!
۳_ بعضی وقتها فقط خداست که می تواند جلویت را بگیرد ...
۴ _ اتفاقی ساده افتاد ،به سادگی افتادن یک برگ از درخت ...
اولی با این اتفاق صبور و محکم شد ...
دومی خشک و شکننده ...
چرا؟!!
۵ _ این نیز بگذرد ... ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:56 توسط سمفونی صبر
|
به نام آنکه همه دوستش داریم ...