حال دلم............

سرم را که بلند کردم صفحه دیگر جای سفید نداشت... یکی دو تا فنجان کشیده بودم
از آنها که بخار هم دارند... هی بخار می کردند و سرد نمی شدند... چند تا شعر بود...
درهم و برهم... کلی منحنی های بی ربط هم بود... آن گوشه بالا چند تا پرنده داشتند بال بال
می زدند... از آن هفت و هشت ها... اسیر کاغذشان کرده بودم...
از پنجره خیره شدم به کوه... خیره... خیره... خیره...
دوباره برگشتم به صفحه کاغذ... شعرهایی که بی حواس نوشته بودم را خواندم...
یک وقتی اینها فقط نوشته های قشنگی بودند حالا ولی واقعیتند لعنتی ها... وصف حالند...
خوش به حال آن وقتها...از پنجره خیره شدم به کوه... خیره... خیره... خیره...
اینهایعنی حالم خوب نیست..می فهمم خودم..می فهمم!..نمی فهمید..حرف می زدهمچنان..
یادم باشد یک وقتی گله هایم را بنویسم از آدمهایی که حال بدِ آدم را نمی فهمند...
نمی بینند... یادم باشد!...![]()
سیمین : پدرت اصلاً می فهمه که تو پسرشی ...؟!
نادر : اون نمی دونه من پسرشم، ولی من که می دونم اون پدرمه ...!
دیالوگ به یاد ماندنی پیمان معادی در فیلم «جدایی نادر از سیمین»
........................................................................
این روزها خیلی خسته میشم نمیدونم مال هواست مال کمتر دیدنش است![]()
حنجره ام درد میکنه از بس حرف میزنم این روزها![]()
توکلاس زبان نشستم ولی باور کنید هیچی حالیم نمیشه خیلی سخته![]()
دلم میخواد .............هیچی بابا...همین که هست خوبه
به نام آنکه همه دوستش داریم ...