نخندید
نمی دانم تاحالاشده وسط کاری خرابکاری کنید...بعداز زورناراحتی همانطورکه نشسته اید
دست هایتان را رها کنید شل بیفتند برای خودشان و خیره شوید به روبه رو... آخر سر هم
پقی بزنید زیر خنده به گندی که زده اید؟... یا لااقل شده کسی را توی همچین
حالتی ببینید؟... شده؟...
وقتی رسیدیم تازه تصادف کرده بودند... سواری یک طرف افتاده بود و وانتی یک طرف...
وانتی ها سالم پریده بودند پایین و می دویدند سمت سواری برای کمک... همینطور که
رد می شدیم دیدم توی سواری غوغاست... دو سه تا زن و بچه داد می زدند... راننده اما
تکیه داده بود به پشتی صندلی... دستهایش را رها کرده بود شل بیفتند برای خودشان...
خیره شده بود به روبه رو... انگار می خواست به خرابکاریش بخندد!... نگاهش کردم...
نگاهش کردم... نگاهش کردم... اما نخندید که نخندید که نخندید!![]()

دیر یا زود می رسد ........باید جمع و جور کنم
همه دل نوشته هایم را ...........همه خرت و پرت هایم را
با روکشی سفید ...که می پیچند دور شعرهایم
باید زودتر از این حرف ها می رفتم
از شهری که
همسایه هاش بوی دودکش بخاری می دهند
شهری که همسایه هایش فقط بو می دهند...
بوی همه چیز جز بوی او
...می روم دوباره متولد شوم
این سالها
آنقدر مُردم که خسته شدم...رسید...
دارد زنگ می زند...
موبایلم را خاموش می کنم
برای همیشه...
آمدم
خدایا سلام![]()
همسایه نمی خواهی؟
...

چقدر هوای گرم شهرم طاقت فرسا شده ![]()
بعضی وقتا اصلا محل آدم نمیذاره نمیدونم چش میشه ![]()
بالاخره کارنامه ی بچه هارا دادیم و خلاص ![]()
نمیدونم چرا امسال خدا منو تحویل نمیگیره باید یک کاری کنم ![]()

مادرم، پیامبری بود، با زنبیلی پر از معجزه؛
یادم نمی رود، در اوّلین سوزِ زمستانی؛
النگویش را، به بخاری تبدیل کرد ...!
به نام آنکه همه دوستش داریم ...