خواستم عاشقی کنم..........

خواستم مثلا عاشقي کنم و چيزي بنويسم برايت...زبانم بنده آمده ... خشکم زده است ..
هنوز موج صداي کسي در گوشم مي پيچد که دارد مي گويد:
اين همان کسي است که بايد شما را به آسمان ببرد ...
چقدر سخت است کسي را بخواهي و نتواني درست حرفت را بزني ...
چقدر سخت است که بخواهي به آسمان بروي ولي نتواني بالهايت را تکان بدهي ...
تنها نگاه مي کنم از پنجره ...دور دست ها را اينجا همان کويري است که آن روز بود
و تو همان هستي که بايد باشي ...و دست هايت چقدر بلند شده ..تا آسمان هفتم
من حرف زدن بلد نيستم مرد آسماني ..خودت چيزي بگو ...نشسته ام که خودت بالهايم
را بال بدهي...من حتي بلد نيستم بگويم دوستت دارم ...
ببين چقدر از آسمان دورم ...حتي آسمان را خوب نمي بينم...
ياد مردي افتادم که به شما گفت : اي آسماني ...مي ترسم که به آسمان نرسم .
بالهايم درد مي کند ..مي ترسم يادم برود اسمم پرنده است ..
و تو گفتي ظرفي بياور و آب بريز در آن و سوزني در آب کردي و بيرون آوردي ...و گفتي :
چقدر آب به اين سوزن بند است ؟
و گفت خيلي کم ..و تو فرمودي : هر کس به اندازه آبي که به اين سوزن بند است محبت مرا
در دلش داشته باشد ... آسمان را مي بيند و خودم بال و پرش مي دهم ...
اشک امانم نمي دهد ..بالهايم را تکان مي دهم ...بايد اسمت را بگويم
...مولا یم...و ...آسمان چقدر نزديک است با بودن تو
اگر امروز دست هاي تو نبود چقدر زمين گير بودم ....
خدا دستهاي تو را از بالهاي من نگيرد ..الي يوم القيامه

نائب الزیاره ی همه بودم برای همه تان هم ارامش راطلبیدم...گوارایتان![]()
واقعاقلبم وقتی کنارحرم بودم داشت ازتوسینم بیرون می امدنمیدانم چرا!
خدابهشت را نصیبتان کند...![]()
به نام آنکه همه دوستش داریم ...