به یک جایی از زندگی که رسیدی........
یادم نیست از کی بود و کجا خواندمش اما آنقدر به دلم نشست که سریع ذخیره اش کردم
گوشه این هارد بی زبان که چه دل نوشته هایی کنج دلش را تسخیر نکرده اند... امروز
پی فایل گم شده ای پیدایش کردم... اما یادم نیامد از کی بود و کجا خواندمش... زیاد فکر کردم
اما نشد که نشد... خب راستش را بخواهید آدم به یک جایی از زندگی که می رسد
خیلی چیزها سخت به یادش می آید... منظورم فراموشی و پیری نیست -که کمی برای من
زود است گمانم-... مشغله فکری را می گویم... آنقدر شلوغ پلوغ و درهم برهم می شود
آنجا که هر چه بگردی چیزی را که بخواهی پیدا نمی کنی... بگذریم... می نویسم...
بخوانیدش... و نویسنده اش بداند شرمنده ام از فراموش کردنش و قول می دهم
به محض اینکه یادم بیاید بیایم و بنویسمش...
به یک جایی از زندگی که رسیدی،می فهمی رنج را نباید امتداد داد.باید مثل یک چاقو که
چیزها را می برد و از میانشان می گذرد،از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی.

به یک جایی از زندگی که رسیدی،می فهمی:![]()
همیشه یه ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"![]()
یه کم کنجکاوی پشت "همین جوری پرسیدم"![]()
قدری احساسات پشت "به من چه اصلا"![]()
مقداری خرد پشت "چه بدونم" ![]()
و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست."![]()

پ:روزی جایی به کسی گفتند چرا برای چروک های صورتت دکتر نمی روی؟
چرا صافشان نمی کنی؟... میدانید چه گفت؟...
گفت:کم زحمت نکشیده ام تا صاحب اینها شده ام... ![]()

تو این همه کار کولر که موتورش بسوزه دیگه محشره
باید به اینجای زندگی برسی
به نام آنکه همه دوستش داریم ...