خداااااااااااااااااااا.....
بادیدن فیلم زندگی خصوصی چه برداشت ها که کردم..خداعاقبتمان را به خیرکند...
شوهر به آرامی گفت: فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه احساسی دارم.
چقدر طبیعت اینجاعجیب است یکدفعه باران و رعدو برق وطوفانی شد
خبردارشدم نزدیک خانه مان تو صف مرغ یکی کشته شده...دارن چه برسرمردم میارن...
بنزین هم که دارن سهمیه را کم میکنندعجب دزدایی دیگه اینا هستند
امروزبعدازمدتهاصدایش را شنیدم....
هنوزلطیف وخنده رو حرف میزنه
برخي جان را براي دين باخته اند
برخي دين را به دور انداخته اند
برخي نه انداخته نه باخته اند
از دين براي خود دکان ساخته اند
![]()
.......................................................
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد
و داد زد:مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز...
وای خدای من، خیلی درست کردی.. حالا برش گردون.. زود باش.
باید بیشتر کره بریزی.... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن میسوزن.
مواظب باش. گفتم مواظب باش!
هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی.. هیچ وقت!!
برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقل تو از دست دادی؟؟؟
یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک......
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟!
وای خدای من، خیلی درست کردی.. حالا برش گردون.. زود باش.
باید بیشتر کره بریزی.... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن میسوزن.
مواظب باش. گفتم مواظب باش!
هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی.. هیچ وقت!!
برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقل تو از دست دادی؟؟؟
یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک......
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟!
فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه احساسی دارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 1:50 توسط سمفونی صبر
|
به نام آنکه همه دوستش داریم ...