شاید نباید بگویم... شاید گفتنی نباشد... اما می خواهم بگویم... بگویم از این تردید مدام که

رهایم نمی کند... از دل تنگیم برای آن آسودگی خیال که به بیهودگی می زد گاهی...

برای روزهای نبودنت،نداشتنت... می دانم!بی انصافی ست... چشم سفیدی ست...

اما منِ بی انصافِ چشم سفید ترسیده ام از این روزهای خوش... باورش نکرده ام به کمال...

هنوزازدورکه می آیی لبخندآشنایت می ترساندم...غریبی می کنددلم گاهی...این همه آشنا

واین همه نزدیک!مگرشدنی است؟..من عمری به عکس سه درچهارِپرسنلیِ رسمیِ بی لبخندِ

خودم عادت کرده بودم... دلم برنمی تابد چنین آسوده دو نفری توی قاب لبخند بزنیم...

دلم باورش نمی شود... دلم می ترسد... می ترسد یکی از همین روزها چشم که باز می کند

گل سرخت رانبیندروی دیوار...دستم به هوای دستت می آیدو توی هوامی ماند،نکندحباب وار

بترکد و محو شود دستهای مهربانت... دل تنگم... دل تنگم برای روزهایی که دلم

برای تنهایی خودش می سوخت و نمی ترسید از این همه که نوشتم... مرددم... پا به پا

می کنم... مثل کودکی که خواستنی ترین خواسته اش راجلو چشمهایش ببیندوتردیدکند

 برداشتنش رابس که باورش نشده... پا به پا می کنم اما پا به پایت می آیم...

پا به پایت می آیم چون یقین دارم تو می توانی تمام این لحظه های خوش را چنان در باورم

بنشانی که دل تنگ هیچ نباشم دیگر... و این خوب است... خوب مثل خودت...

getty-384.jpg

 هر چقدر هم بگویی :

           تنهایی خوب است؛

                   دنیا زشت است و از این حرف ها؛

                    آخرش روزی قلبت برای کسی تندتر می زند ...!

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضو ها را نماند قرار ...

هموطنان عزیزم در شمال غرب کشور؛

تسلیت حقیر را پذیرا باشید؛

خداوند متعال صبر جمیل برای شما عزیزان و بازماندگان عنایت فرماید ...

آذربایجان باشین ساغ اولسون

بادیدن عکس های  زلزله اذربایجان انقدردردمندشده ام که نگو

امروزروز پرکاری داشتم...خیلی زیاد

این روزهای آخرالتماس دعا دارم عجیب حاجت دارم...خدابهشت را نصیبتان کند