لحظه هایی هست توی زندگی که وقتی می گذرد به قدر قرنی بزرگ تر شده ای...

انگار عمری از سرت گذشته... انگار پوست عوض کرده ای... انگار پیله پاره کرده ای...

انگار تا قبل از آن خودت نبوده ای... انگار منتظرش بوده ای که بیاید و بگذرد و سکوت کنی...

لحظه هایی توی زندگی هست که وقتی می گذرد نفسی عمیق می کشی،

به عمق آرامش همه ی دریاهای آرام دنیا...

لحظه هایی مثل آن لحظه که روی سرمان قند سفید می سابن... مادرهامان با چشمان نگران

نگاهمان می کنند... پدرهامان دل دل بی قراریشان را پس غرور هزار هزار ساله شان

پنهان کرده ... و من  وتو....بله... ...

لحظه هایی که لحظه ایی است اما عمری برایمان میگذرد...شما چی از این لحظه ها داشتید؟

این مریضی ودرد کمروبیماریهایی که گذراندم...خیلی چیزها دیدم خیلی جاها دلم گرفت

دیدم خودم هستم و خودم..لحظه هایی که خیلی دلم گرفت...نبود ....ومیخواستم باشه

لاک غلط گیر بر می دارم؛

و «تو» را از تمام خاطراتم پاک می کنم؛

«تـــــــــو» غلطِ اضافی زندگی ام بودی ...!

...............................................................................

این روزها دوپینگ میکنم تا بتونم درس بدم و حرف بزنم بعضی وقتا دیگه صدا هم ندارم

دقت میکنم میبینم چقدر حرفها و اعتراضاتم براش تکراری شده دیگه بی خیالش باید بشم