حکایت..........

حکایت رفاقت
حکایت سنگهای کنار ساحله
اول یکی یکی جمشون میکنی تو بغلت،
بعدش هم یکی یکی پرتشون میکنی تودریا،
اما بعضی وقتا یه سنگهای قیمتی و قدیمی گیرت میاد که
هیچ وقت نمیتونی پرتشون کنی..
..................................................
خدابهشت را نصیبتان کند مرا هم تو دعاهای امروزتان جایی دهید![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱ ساعت 6:41 توسط سمفونی صبر
|
به نام آنکه همه دوستش داریم ...