حسین عشق منی...

محرم با تموم جاذبه ها و قشنگي هاش رسید ...پرچم هاي عزايي که بچه ها براي حملش
با هم دعواشون ميشه و هر کي زود تر بره مي تونه يه دونه شو برداره و با تموم افتخار
تو کوچه و خيابون نشون بده منم عاشق تم يا ابا عبدالله...دوستان ...امام حسين (ع)
چند بار در کربلا و روز عاشورا به طرف سپاه دشمن رفت اما نه براي جنگ ...
هر بار قرآني در دست ..عبا و عمامه پيغمبر (ص) بر شانه و سر ....قرآن رو بلند مي کردن
و به سپاه عمر سعد خطاب مي کردند:اي مردم ..من پسر دختر پيغمبر شمام ...نه اينکه
از مرگ بترسم ..اما چيز ديگه اي منو وادار کرده بيام و قرآن مقابل شما بگيرمو حرف بزنم ..
آي مردم من حسين ..کدوم حلال خدا رو بر شما حرام کردم و کدوم حرام خدا رو بر شما حلال کردم
...چه کسي از شما رو کشتم ...و..... چرا مي خوايد منو بکشيد...اما ..مردم جاهل هنوز
حرفهاي امام تموم نشده بود که با پرتاب سنگ به طرف آقا نشون مي دادن کوفي ان....
اهل خيمه مي ديدند آقا داره بر مي گرده طرف خيمه ها ...اما نه ..آقا مي رفتن پشت خيمه ها ..
دو زانوبه طرف قبله و گريه مي کردن...گريه آقا براي ترس از مرگ نبود ..براي ترس از بي کسي
و بي برادري ..براي اسيري خواهر و بچه هاش نبود ..گريه آقا براي اينها نبود...
صداي اباعبدالله در گوش ام المصائب حضرت زينب (س) طنين انداز بود ...
که اي خدا چرا اين مردم حرف حق رو قبول نمي کنن ...خدايا من دوست ندارم
اينها در آتش قهر تو بسوزن ...خدايا من دوست ندارم اينها به جهنم برن ....
و هاي هاي براي بد بختي مردم گريه مي کردن...
هنوز صداي گريه هاي اونروز ابا عبدالله از پشت خيمه هاش داره مي آد
و کسي نيست که بجاي آقا براي خودش گريه کنه...چي بود که گوش لشکر عمر سعد
رو پر کرده بود تاحرف امام خدا رو نشنون ....چي باعث شد خيمه هاي ارباب رو
آتش بزنن بدون اينکه ذره اي از آتش خدا يي بترسن ...چي باعث شد بعضي از افرادي
که اهل روزه ها و نمازهاي طولاني بودن در مقابل اهل بيت (ع) قرار بگيرن ...هيچ فکر کرديد
اگه اونروز منو و شما کربلا بوديم چيکاره بوديم ...به اين دو رکعت نماز و ....مي نازيم
که چي....فکر کردين روز امتحان حسيني هستيم يا يزيدي ....بعضي از ماها امام رو
هنوز خوب نشناختيم .... بياييد اين محرميه بجاي امام براي خودمون
پشت خيمه هاي حسينيه هاش گريه کنيم .....فرمود زينب جان لقمه حرام باعث شده
اينها ديگه حرف امام زمانشون رو نشنون و حرف حق رو پس بزنن...بياييد رو لقمه هامون
يه کم فکر کنيم ...زينب خم شد با چادري که ازمادرش يادگاري داشت ..مشغول پاک کردن
خون پيشاني برادرش شد....و هي زير لب مي گفت : الهي برات بميرم ..
کي پيشوني ات رو خون کرده حسين؟....کاش مي مردم و اين صحنه رو نمي ديدم ...
اما ساعتي بعد.......هر چي نگا مي کردنمي شناختش....ا انت اخي..آيا تو برادر مني ....
لقد قتل بالسيف و السنان و باالحجاره و العصا...
حسين زينب رو هر کس شمشير داشت شمشير زد ..نيزه دار نيزه زد..
بعضي که شمشير و نيزه نداشتن با سنگ مي زدن و بعضي ها با چوب و عصا ....
اما شيرزن آل طه با تمام قدرت رو پاهاش بلند شد ...دو دستشو انداخت زير بدن پاره پاره
امام عصر و بلند کرد بدن شريف رو با نگاهي قهرمانانه به طرف آسمان و صداش بلند شد.....
صدايي که هنوز هر عصر عاشورااز لابه لاي سنگ فرشهاي تاريخ در گوش اهل دل مي پيچه:
اللهم تقبل منا هذا القليل
..............................................................
ايناي كه از خيابون يه طرفه رد ميشن ؛
هم چپ نگاه ميكن هم راست ،
اينا همونايي هستن كه هم از دشمن نارو خوردن !
هم دوست ... !!!
..................................................................................................
التماس دعا
به نام آنکه همه دوستش داریم ...