یادت هست؟ بیست و هفت سالِ پیش، همان ماه​های اولِ نامزدی​مان،

برادرِ دوقلوی من تصادف کرد و مُرد، و تو دلواپس بودی که مبادا عروسی عقب بیافتد.

حالا درست بیست و شش سال است که تو عروسِ خانه​ی منی، هیچ​وقت هم نفهمیدی

شوهرِ تو، همانی بود که مُرد.(داستانکی بود)

مخاطب خاص دارد:

نه روسریم، نه شال، نه پیرهنی

              نه حتی گل تا سر راهت بکَنی

                         ای کاش به جای اینکه معلم باشم

          فنجان بودم تا تو مرا لب بزنی!!

باران زیبایی در شهرم میبارد..خداراشکر

امروز باخبرشدم یکی از شاگردام وبلاگ زده و کلی ازم تعریف کرده ونکته هایی که گفتم

را گذاشته داخلش منوهم دعوت کرده برم ببینم..خجالت کشیدم من صفربرای اینا عددی شدم