......................

سلام امشب خیلی دلم گرفته بود همینطوری داشتم آرشیو مطالبم رو
می خوندم که این مطلب ودیدم گفتم بازم بنویسم اونو چون دوباره همون
حالت هستم بخونید!
بعضي وقتها آدم فكر مي كنه خيلي حرفها براي گفتن داره اما يه چيزي هست
كه جلوي لب باز كردن رو مي گيره شايد بهترين اسمي كه براي اون
چيز بشه گذاشت بغضه! آره بغض!!!
تا حالا شده بغض بيادو هر كاري كنيد نتونيد بتركونيدش تا حالا شده به دنبال
يه بهونه بگرديد تا اينقدر داد بزنيد كه صداتون در نياد تا حالا شده دلتون
بخواد يكي پيدا بشه يه سيلي محكم بهتون بزنه واشكتونو در بياره تا
حالا شده...هيچي اصلا!!!!!! خلاصه من الان اونطوري هستم!
يه وقتهايي آدم بيخودي دلش مي گيره بدون هيچ دليلي امانه شايد
يه دليلي داشته باشه ! شايد به خاطر يه گمشده باشه يا اينطور بگم
به خاطر يه كسي كه گمش كرديم اون كسي كه نميدونيم كيه يا ...
خلاصه اينو بگم كه خيلي بده آدم بغض داشته باشه اما نتركه
دلم گرفته!!!

حالا من هزار بار دیگر هم؛
«یا مُقَلِب القُلوبِ و الاَبصار» بخوانم؛
وقتی تدبیرم؛
لیل و نهار را بی تو گذراندن است؛
هیچ سالی نو نخواهد شد ...

صبح زودرفتم شهرداری پرداخت عوارض خانه و ماشین کارمندهاخوابیده بودن !
چقدر کارتو این مملکت ریخته بخدا![]()
دیگه از بس پشت خطش ماندم وبی اعتنایی کردخسته شدم..وفاهم مال سیصد
سال پیش بود نه؟![]()
فکر کنم بایدزندگی جدیدی را شروع کنم بدون او...![]()
به نام آنکه همه دوستش داریم ...