به کجای دنیا برمی خورد اگر عمق خنده هامان به اندازه ی عمق گریه هامان بود؟...

پ:هنوز که هنوز است به خروار می آید و به مثقال می رود ایهاالناس!

هوای شیراز چتدروز بارونی بود... آسمون وزمین انگار با هم عشقبازی میکردند.

یادگذشته هامثل بوی بهارنارنج تمام مشامم وپرکرده بودکاش می شدبرگردم به

 اونوقتهایی که بهاربرام رنگ وبوی دیگه داشت کاش میشدچشمام ومی بستم

وباز می کردم۱۵سال به عقب می رفتم اما حیف حیف که هزاربار چشم برهم زدم

واتفاقی نیافتاد!!!

نمی دونم احساسم وکجای زندگی جاگذاشتم که پرپرشدن برگ گل شمعدانی

اشکمودرنمیاره! نمی دونم دلم وکجا بستمش که اینقدر با اطمینان ومحکم از دیدن

زیبایی هانمی لرزه انگارآهوی چشمام بره شدن که حوصله دویدن توی چمنزارعاشقی

وندارند، انگار پر پرواز خیالم وبا تیرو کمان مادیات زخمی کردند که دیگه توان پروازو

برای رسیدن به یادو خاطره های عشق ندارند. ........ نه!

نه من نمی خوام اینهمه خشک و بی روح باشم ! دلم برای اشتباه کردن برای

توبه کردن برای گریه کردن برای ندانم کاری های خودم تنگ شده!خسته شدم

 ازبس همون چیزی بودم که مردم از من توقع داشتن!