يوسف لب چاه خنديد. گفتند: چرا مي‌خندي؟ گفت: نگاه كردم به

برادرهايم، گفتم: با داشتن ده، دوازده تا برادر، كسي نمي‌تواند بگويد:

 بالاي چشمت ابرو است. حالا مي‌بينم همين برادرها آمدند مرا در چاه

مي‌اندازند. به هماني كه اميدوار بودم از همان سيلي خوردم. به بچه‌هايمان

بگوييم: همه‌كاره خداست. فكر نكن اگر خانه‌ي ما آن محله بود عزيز هستيم.

فكر نكن اگر اين شغل را داشته باشيم عزيز هستيم.

با فلاني فاميل شويم عزيز هستيم.سراغ دارم آدم‌هايي راكه دست و پا زدند

با فلان فاميل ازدواج كنند. آن فاميلشان چپه شد، حالا فراري است.

همه به او مي‌گفتند: خوشا به حالت! با چه خانواده‌اي وصلت كردي.

 فقط عزت را از خدا بگيريد. «الهي بِيَدِكَ لَا بِيَدِ غَيْرِكَ زِيَادَتِي وَ نَقْصِي

السلام عليک يا شمس الشموس..

آقاجون. فدات بشم. دلم میخواددم غروبي تو ايوون طلات جلوي يکي از حجره‌ها بايستم،

 تکيه کنم به ديوار و کاشي‌هاي آبيش،ازپشت اشک‌هام زل بزنم به گنبدت تا اذون بگن.

                                                                                          همینا..!!

.................................................................................................................

هرشاگردیم که داره میره زیارت علی بن موسی الرضا میگه اجازه بهتون پیام

میدم...!وای که چقدر دلم می سوزه من کجام اقا کجاست...هردفعه اشک توجشمام

میگرده و خداحافظی شان را جواب میدم..

یک کار خیلی بزرگی شروع کردم سخت محتاج دعایم...